عاشقانه و ...
پیرمردی بود که عاشقانه با همسر خود زندگی می کرد...
..
دست بر قضا این پیر زن شبا خروپف می کرد...
..
وپیر مرد عاشق هیچ شب نمی خوابید تا همسرش راحت بخوابد. .
... ..
روزی به همسر خود گفت که من تا حالا هیچ وقت چیزی به تو نگفتم اما...
..
من پیرمرد هم به خواب نیاز دارم...
..
منم خسته ام و تو شبها خورو پف می کنی و من نمی توانم بخوابم.... .
..
پیر زن گفت :این ها دروغه اگه راست بود از اول به من می گفتی...
..
بعد این همه عشق که به پات ریختم حالا پشیمونی و بهونه می یاری...
..
چه شبی بود پر از دعوا و...
..
پیر مرد عاشق برای ثابت کردن حرفش شب وقتی زنش خوابید صداش رو ضبط کرد...
..
صبح پیر مرد هر کاری کرد زنش بیدار شه اما نشد .....
..
از اون به بعد بود كه پیر مرد عاشق... شبا با صدای خروپف زنش...
..
که ضبط کرده بود خوابش میبرد و می گفت ای کاش نمی گفتم.....!
+ نوشته شده در دوشنبه ۲۴ بهمن ۱۳۹۰ ساعت 16:54 توسط aiv uar
|