شعر دروغ

در این بهار مژده باران دروغ بود

در صبح دشت عهد سواران دروغ بود

هرساقه ای تبر شد و صد شاخه را برید

امید برگ و بار درختان دروغ بود

افراسیاب حاکم این شهر مانده است

افسانه های رستم دستان دروغ بود !

هر صبح و شام گرگ به این گله می زند

از بس همیشه هی هی چوپان دروغ بود !

تقدیر آدم از بهشت رانده گشتن است

حتی اگر دسیسه شیطان دروغ بود

"دی شیخ با چراغ همی گشت گرد شهر"

برگشت و گفت : خلقت انسان دروغ بود

""علي خليلي""

دانلود آهنگ اي عاشقان اي عاشقان دل را چراغاني كنيد

ای عاشقان ای عاشقان دل را چراغانی کنيد
ای می فروشان شهر را انگور مهمانی کنيد
معشوق من بگشوده در روی گدای خانه اش
تا سر کشم من جرعه ای از ساغر و پيمانه اش

بزم است و رقص است و طرب مطرب نوايی ساز کن
در مقدم او بهترين تصنيف را آواز کن
مجنون بوی ليلی ام در کوی او جايم کنيد
همچون غلام خانه اش زنجير در پايم کنيد

ای عاشقان ای عاشقان دل را چراغانی کنيد
ای می فروشان شهر را انگور مهمانی کنيد
معشوق من بگشوده در روی گدای خانه اش
تا سر کشم من جرعه ای از ساغر و پيمانه اش



نوری به چشم دوستان خاری به چشم دشمنان
می سوزم از سودای او اين شعله را افزون کنيد
چندان که خون اندر سبو از روح جانم می رود
ای عاشقان از قلب من پيمانه ها پر خون کنيد
ای عاشقان از قلب من پيمانه ها پر خون کنيد

لينك دانلود

يه معذرت خواهي

شرمندهء اون دوستاي عزيزي كه تا به حال نتونستم بهشون سر بزنم و واسه اينكه تا به كسي كه كامنت گذاشته سر نزنم كامنتشو تاييد نميكنم اينا همينطور نخونده مونده.ايشالا به زودي به همشون سر ميزنم

ظلم

به فرزندت ظلم نكن كه در اين صورت به مظلوم يا ظالم بودن عادت خواهد كرد ..

كه هر دو عادت جامعه را خراب خواهد كرد

بدون شرح

مردم شام از معاویه هراس داشتند ولی مردم کوفه از علی هراس نداشتند.

معاویه تشریفات داشت ولی علی نداشت.

فقرا از معاویه ناراضی بودند ولی از علی راضی بودند.

معاویه مصلحت اندیش بود ولی علی مصلحت اندیش نبود.

صبر خدا و تحمل ما

خدایا چرا تحمل می کنی کسانی را که تو را وسیله فریب مردم قرار داده اند.

صبر زیاد تو نفسمان را می برد...

بهانه اي براي معاويه شدن

اين قبول كه كسي نميتواند علي(ع) شود ولي اين بهانه اي براي معاويه شدن نيست

درگذشت آيت الله طاهري اصفهاني

اگر مرد بايد بايد چنين

وگر مرگ بايد بايد چنين

ياد ايشان و فرزندش شهيد محمود طاهري گرامي باد

مرگ من روزي فرا خواهد رسيد



مرگ من روزی فـــرا خـــواهد رسید

در بهـــــاری روشن از امــواج نـــور

در زمستــــان غبــــار آلــــــود و دور


یـا خـزانی خـالی از فریــــــاد و شور


مرگ من روزی فــــرا خــواهد رسید


روزی از این تلـــخ و شیرین روزهـا


روز پـــوچی همچو روزان دگــــــــر


ســــایه ای ز امروزهـــا ، دیروزهــا


دیدگـــــانم همچو دالان هــــای تــــــار


گـــونه هـــایم همچو مرمر هـای سرد


ناگهــــان خـــوابی مرا خـــواهد ربود


من تهی خــــواهم شد از فریــــاد درد


خـاک می خواند مرا هر دم به خویش


می رسند از ره کـــه در خــــاکم نهند


آه ... شـــــاید عــــاشقـــــانم نیمه شب


گــــل به روی گـــــور غمنــــاکم نهند


بعد من ، نـــــاگه به یک سو می روند


پـــرده هــــــای تیره ی دنیــــــــای من


چشمهـــــای ناشنـــــاسی می خـــــزند


روی کــــــاغذ هـــا و دفترهـــــای من


در اتــــــاق کــــــــوچکم پـــــا می نهد


بعد من ، بــــا یـــــاد من بیگــــــانه ای


در بـــر آئینه می مـــــاند به جــــــــای


تــــــــار موئی ، نقش دستی ، شانه ای


می رهم از خویش و می مانم ز خویش


هر چه بر جا مــــــانده ویران می شود


روح من چــــون بــادبــان قـــــــــایـقی


در افقهـــــا دور و پنهـــــــان می شود


می شتــــــابد از پـی هم بی شکـــــیب


روزهــــا و هفته هـــــــا و ماه هـــــــا


چشم تــــو در انتظــــــــار نــــــامه ای


خیره می مــــاند بــــه چشم راه هــــــا


لیک دیگــــر پیکـــــر سرد مــــــــــرا


می فشـــــارد خاک دامنگیر خــــاک
!

بی تو ، دور از ضربه هـــــای قلب تو


قلب من می پوسد آنجــــــا زیر خــاک


بعد هـــــا نــــــام مرا بــــــاران و بــاد


نــــــرم می شویند از رخســــار سنگ


گور من گمنــــــام می مــــــــاند به راه


فارغ از افســـــانه هـــای نــــام و ننگ