همزبون خوب من یه ماهی قشنـــــــــــگ بود

ولی امروز می دونم دلــــش همیشه تنگ بود

ماهی تنگ بلــــــور سنگ صبـــــــــــور من بود

زنــــــــدون تَنگ ماهی تنگ بلـــــــــــور من بود

چشماش یه حرفی میزد انگار یه چیزی کم داشت

اون پولکای روشن رنگ غبار غـــــــــــم داشت

با سر به شیشه میزد دور خــــودش میچرخید

گم میشد اشکاش تو آب چشمای من نمیدید

وای که نمیدونستم تاب قفــــــــــــــــس نداره

یه روز رفتم سراغش دیدم نفـــــــــــــس نداره

براش گریــــــــه میکردم ولی چشماش نمیدید

انگار تو اون لحظه ها خواب دریـــــــــا رو میدید

انگار میگفت یه ماهی توی دریــــــاش نهنگه !

ماهـــــــی تنگ بلور یه ماهی دلتنــــــــــگه ...